روزنامه

گاه و بی گاه روزنامه ها را

امروز و دیروز و فردا

زیر و رو می کنم

شاید نشانی از تو

صدایی از تو

امیدی برای من

آرامشی برای من

بیابم

این روزها سخت و زود می گذرد

لحظه ها را می گذرانم

به اشتیاق دیدار

حرف شوق نیست که شود فراموشش کرد

اشتیاق است که نیشگون می گیرد

سکوتم را مپذیر زبانم هم یاری ام کند

غرور لعنتی ام نمی گذارد

پشت این همه خلاء نفسم تنگ می آید

خس خسش لالایی شب دوستان است

 و همدم لحظه های رنجبارم

از هیچ راهی تو را نمی فهمم

گیج و مبهم در هزارتوی زمانه

به این در و آن در میزنم

شاید هادی بیابم که راه را از کوره راه

و دل را پلشتی رهایی بخشد

سادگیت بدجور عقل را پیچانده

یک دروغ و چهل دروغ

hi    hi    hi

سلام ب همه بچه های پروتزی!!!!!!

واس شروع نویسندگیم توو وبلاگ ی شعر زیبا از محمدرضا عالی پیام(هالو) واستون دارم:

شعر یک دروغ-چهل دروغ:

گفتي از آن دولت بيدار ، اينت يك دروغ

 مي فروش و رونق بازار ، اينت يك دروغ

 

گفته بودي كلبه ي احزان گلستان مي شود

 هم چنان اين كلبه ماتم بار ، اينت يك دروغ

 

چشم نرگس بر شقايق مي شود دل ناگران

 نه شقايق ماند و نه گلزار ، اينت يك دروغ

 

كو سخن از عشق تا ماند صدايش يادگار

 تا ابد در گنبد دوار ، اينت يك دروغ

 

فال دوشين و مسيحايي نفس ، فریادرس

 جمله خوابي بوده است انگار ، اينت يك دروغ

 

گفته بودي بيع مستوري به مستان شد حرام

 يا كه بي پرده در آيد يار ، اينت يك دروغ

 

بخت خواب آلود ما بيدار خواهد شد مگر

 بخت مرده كي شود بيدار ، اينت يك دروغ

 

گفته بودي شيوه ي رندي و خوشباشي خوشست

 كو به عالم خوشدلي عيار ؟ ، اينت يك دروغ

 

مشغله كو در سحر گه مي فروشان را به كوي

 شاهد و ساقي شده بردار ، اينت يك دروغ

 

رسم شهر آشوبي و عاشق كشي آيا كجاست

 عاشقی كو تا كشندش زار ، اينت يك دروغ

 

رشته ي تسبيح اگر بگسست اندر دامنش

 مي نباشد معذرت بردار ، اينت يك دروغ

 

كي ، كجا وقت سحر از غصه دادندم نجات

 آب حيوان تيره گشت و تار ، اينت يك دروغ

 

گفتي آن كس كه ريا ورزد مسلمان كي شود

 واعظان را مي كني انكار ؟ ، اينت يك دروغ

 

خرقه كو ، خمار كو ، خمخانه كو تا ما كنيم

 خرقه رهن خانه ي خمار ، اينت يك دروغ

 

حافظا ، هالو اگر پنداشتي ما را بگو

 در قيامت وعده ي ديدار ، اينت يك دروغ

هفت سين فاطميه

طوبای ارغوان (شهادت حضرت زهرا علیهاالسلام)

ادامه نوشته

بزرگ بود...

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
ولحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.

صداش
به شکل حزن پریشان واقعیت بود.
و پلک هاش
مسیر نبض عناصر را
به ما نشان داد.
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند.

به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر کرد.
و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود.

و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد.
همیشه کودکی باد را صدا می کرد.
همیشه رشته ی صحبت را
به چفت آب گره میزد.
برای ما, یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم
و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم.

و بارها دیدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت.

ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله ی نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چقدر تنها ماندیم.



راز شب


سالهاست در حسرت سکوت خواب را از چشمانم دور کرده ام

خواب خودش می داند دیگر

می آید آن هنگام که دوستان بیدارند

و

می داند که شب را دوست دارم

سکوتش را

تنهاییش را

و

رازهایش را که نا گفته اند و پر غم

دیشب می گفت

دیگر نمی توانم

تنهایی بس است هر چند، روز، آرزوی تنهایی دارد

ولی...

روز نمی داند...

گاهی

سکوت به تنهایی اش نمی ارزد

تهی از رنگ

اندیشه ام مشکی بود

نه سیاه

علاقه ام به پاییز نارنجی اش کرد

همچون پرتقال

می دانی که پرتقال ها خونی شده اند دل من هم ...

مدتی است برایم جذابیتی ندارد

نه مشکی دوست داشتنی ام

 و

نه نارنجی ای که مشکی دوست داشتنی ام را به آن فروختم

زندگی ام تهی از رنگ

و

وجودم همچنان خالی از ریاست

کاش خدا سادگی ام را برایم نگه دارد

و

پشیمانی ام را لحظه ای که به امیدش دست از گناه میکشم

تا

شاید

امید

های

رنگانگ

خفته

در

وجودم

باز هم سربرآرند

و

زندگی ام زیبا شود همانگونه که محبوبم می خواهد...

پیروزی ؟

پیروزی یعنی چه؟

رسیدن به خواسته ها پیروزی نیست

شاید باشد شاید نه

پیروزی تلاش است

برای رسیدن به خواسته ها

تلاشی که توکل در آن رخنه کرده باشد

هرچند حاصل حکمت خدا باشد

با امید به رحمتت

با پشتوانه توکلت تلاشم را خواهم کرد

تلاشم را خواهم کرد که روزی حسرتش را نخورم که

ای کاش

آن روز

...

میدانی؟

نتیجه هرچه باشد پیروزش منم

من دلم ميخواهد، قدراين خاطره را دريابيم...

سهراب سپهری


ادامه نوشته

قصه مردی که لب نداشت...

یادش بخیر قبلا این شعرو حفظ بودم...ولی حالا بیشترش از یادم رفته. بعد از چند سال که این شعرو تو اینترنت سرچ کردم و دوباره خوندمش خیلی لذت بردم و برگشتم به 10 سال پیش که این شعرو هر روز تکرار می کردم.

شعرش از شاملو هست اگه دوست داشتین بخونین ادامه مطلب رو ببینید...

ادامه نوشته

مسابقه ی سنجش شم ادبی!

مسابقه ی زیر در واقع آزمونی ست واسه سنجش شم ادبی شما دوست گرامی...

قابل توجه بضی دوستان خبری از جایزه ی خودرو و پیتزاو...نیست فقط میخوام ببینم به کی چقدر باید امیدوار بود

شعر زیرو میخونید....بعد از اون اول نظرتونو در موردش میدید بعد شاعرشو حدس میزنید...

وای خدای من ... عشق من...امید شبای تار من...

چرا این میشود قضای بینوای من؟!

خدای من.. کیست غیر تو دستگیر...! کیست غیر تو بیدار...! چیست غیر تو تقدیر...؟

همه را گذشتم تا نشوی دلگیر

همه را گذشتم تا نشوی سختگیر

...لحظه هایی بود بی یادت....

آن لحظه هایی که بود اما...صدایت...

هرچه بیشتر صدایت میزنم دردم بیشتر میشود

هرچه بیشتر زاریت میکنم دلم پرتر میشود

هر جه بیشتر میخواهمت حالم رنجورتر میشود...!

چرا........؟؟؟

باورت میشود ای دوست  چه سال ها که بانتظار نشستم؟

باورت میشد ای عشق  چه شبها که به گریه در شکستم؟

باورت میشود ای رب  چه ثوانی که در این شکسته دل...

باز به امید تو هستم.....؟؟؟!!!

باورت میشود.........

منتظر کامنتاتون هستم.

خاطره دردناک

روزی

نوری

از روزنی

بر چیزی تابید

که با دقت

سالها

درجایی تاریک

کرده بودم پنهان.

جراحات احساس

سر باز کردند ناگهان.

نه!!

این خاطره دردناک

رو در روی آفتاب

نمی آورد تاب... .



شاعر پگاه عامری

مناظره2

مناظره ادبی و زیبای سیمین بهبهانی،ابراهیم صهبا،رندتبریزی و شمس عراقی

ادامه نوشته

نیا باران

نیا باران زمین جای قشنگی نیست...

من از جنس زمینم خوب میدانم،
که دریا جد تو در یک تبانی ماهی بیچاره را در دام ماهیگیر می راند.

من از جنس زمینم خوب میدانم،
که گل در عقد زنبور است،
یک طرف سودای بلبل،
یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست می دارد.

من از جنس زمینم خوب میدانم،
که ای باران پشیمان میشوی از آمدن،
در ناودانها گیر خواهی کرد،
پس آنگه آرزو ، خورشید ، خواهی داشت.


من از جنس زمینم خوب میدانم،
که اینجا جمله بازار است؛
و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند،
در اینجا قدر مردم را به زر اندازه میگیرند،
در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند.


زمان سرد است و بی احساس

طراوت دور.چرا بیهوده می ایی؟

نیا باران ،
 

 

با تشکر از آقا سعید

من ابرم تو بارون

 

حیف روزایی که بی تو به سر شد

حیف شبهایی که بی من سحر شد

تو بی من تنها من از تو تنها تر

حیف این عمری که تنها هدر شد

من سردم تو سردی دل نیمه جونه

میسوزه میسازه درب و داغونه

میلرزه حتی با چیک چیک اشکام

مثل گنجشکی که زیر بارونه

لبهامون لبخند عشقو کم داره

دلگیرن روزامون لحظه غم باره

دستاتو نظرم کن خیلی محتاجم

پاییزم میریزم رو به تاراجم

 

آه

من ابرم تو بارون این قصه خیسه

خورشید و بر گردون اینجا قدیسه

اعجازو بارون و باور کن وقتی

میخواد این احساسو از نو بنویسه


من ابرم تو بارون این لحظه نابه

این لحظه مخصوص ماه و مهتابه

بیدارم یا اینکه میبینم خوابه

کی نیلوفر سهم قلب مردابه

اینجا قلب ادمها بی فانوسه

رویاشون رویا نیست عین کابوسه

اینجا چشمامون تو گریه میپوسه

من جایی میخوام با تو قد بوسه

 

ما دستامون با هم دنیا میسازه

بی سقف و بی دیوارو بی دروازه

ما با هم هستیمو با هم میمیریم

بپر با من بپر وقت پروازه

 

فوق العاده از شاملو

سلام

یه شعر فوق العاده زیبا و خواندنی از شاملو براتون می زارم. من هر وقت این شعر رو می خونم از عمق وجود لذت می برم. 

ادامه نوشته

راه ها می روند

 

 به یاد حمیدرضای عزیزم.                                 لطفا به ادامه مطلب برید

ادامه نوشته

عشق!!

هر کی شعر عاشقونه دوس داره بره ادامه مطلب...

ادامه نوشته