پایش قطع شده بود. خواستم  ببندم که گفت: برو سراغ بقیه زخمی ها گوش ندادم همان پای قطع شده اش را برداشت و کوبید توی  سرم گفت: اگر بیایی جلو با همین می زنمت رفتم سراغ بقیه صبح که شد دیدم پایش توی دستش است ٬چشمش به آسمان ٬چشم هایش را با دستم بستم.

 

سرهنگ عراقی گفت:«برای صدام صلوات بفرستید.» برخاستم و با صدای بلند داد زدم «سر کرده اینها بمیرد٬ صلوات» طوفان صلوات برخاست...«قاعدالرئیس صدام حسین٬ عمرش کوتاه تر باد ٬ صلوات». طوفان صلوات... سرهنگ با لبخند گفت: «بسیار خوب است ... همین طور صلوات بفرستید.»« عدنان خیرالله با آل و عیالش نابود باد٬ صلوات»٬ «طه یاسین زیر ماشین له شود صلوات». در حدود یک ساعت نفرین کردیم و صلوات فرستادیم.

 دو تا بچه٬ یه غولی را همراه خودشان آورده بودند و های های می خندیدند. گفتم:«این کیه؟» گفتند: «عراقی» گفتم:«چطوری اسیرش کردید؟» می خندیدند. گفتند: «از شب عملیات پنهان شده بوده. تشنگی فشار آورده و با لباس بسیجی های خودمان آمده ایستگاه صلواتی شربت گرفته بعد پول داده بود. این طوری لو رفت.» هنوز می خندیدند.