زن نابینا
آنجالی همراه عده ای از دوستانش زیر سقفی
از ستارگان چشمک زن نشسته بود و با آنان درباره ی عشق خداوند و رحمت های
بیکرانش گفت و گو می کرد.او میگفت: در همه ی وقایع اراده ی خدا را مشاهده
کنید که مادر همیشه پرشفقت و مهربان همهی ماست.هنگام رنج و شکست همانند
لحظات لذت و پیروزی شما را متکبر نخواهد ساخت.درهمین هنگام زنی از آنجا می
گذشت که اندوهی عمیق بر قلب او سنگینی می کرد. وی سخنان آنجالی را شنید و
به او گفت: گفتن این حرفها برای تو آسان است.زخم رنج، تنها برای عده ای
همچون من که هر روز رنج می برند آشناست.تو از خدا و نور رحمت خدا حرف
میزنی، ولی افسوس دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم تیره و تار است، دنیایی
که در آنپلیدی رشد می کند و پاکی دردهای جهنمی را تحمل می کند.
آنجالی، به زن که کودکی در آغوش داشت نگریست و به او گفت: همین حالا کودکت را به زمین انداز.
زن که متحیر شده بود گفت: تو چه مرد عجیبی هستی! چطور می توانم کودکم را به زمین بیندازم؟ او می میرد!
آنجالی پرسید: آیا در ازای هزار سکه این کار را خواهی کرد؟
زن پاسخ داد: حتی اگز به اندازه ی ستاره های آسمان به من سکه طلا بدهی حاضر نیستم این کار را انجام بدهم.
آنجالی پرسید:آیا مطمئن هستی که اگر فرمانروایی سرزمینی را هم به تو بدهند، حاضر نیستی کودکت را به زمین اندازی؟
زن گفت: مثل روز روشن است که او را به هیچ قیمتی نخواهم انداخت، کودکم برای من از هر ثروتی در دنیا ارزشمدتر است.
و سپس کودکش را به سینه فشرد.
آنگاه آنجالی گفت: مادر! آیا تصور می کنی که تو فرزندت را بیش از خداوند که به فرزندانش عشق می ورزد دوست داری؟
زن منظور او را دریافت و این آگاهی چون اشراق تازه ای در درون او
بود،پرسید: اگر خداوند واقعا به ما عشق می ورزد، پس این همه رنج و اندوه در
دنیا برای چیست؟
آنجالی گفت:رنج و اندوه در برنامه ی الهی ، جای خود را داراست.وقتی که کودک
تو بیمار می شود، او را مجبور می کنی که داروهای تلخ بخورد و توجهی به
فریادها و اشکش نمی کنی.روح ما نیز بیمار است، خداوند چون مادری مهربان ،
داروهای تلخ رنج و درد را بر ما نازل می کند.از رنج فرار نکن، سعی نکن از
آن بگریزی بلکه با روحیه ای درست آن را بپذیر. رنج در واقع تجربه ای است که
زندگی تو را غنی و روحت را تقویت می کند. رنج آیینه ی قلبت را صیقل می دهد
و تو هنگامی که در آن بنگری چهره ی زیبای خداوند را مشاهده خواهی
کرد.آنگاه خواهی دانست که در همه ی این حوادث، لطف و رحمت نهفته است.همه
چیز خیر است، چه امروز و چه هزار سال بعد.از خداوند تقاضا نکن که رنج هایت
را بر طرف کند، بلکه از او درخواست کن تو را فرزند حقیقی خویش سازد.
به قول “جیم روهن”:
آرزو نکن کارها آسانتر باشد، آرزو کن تو بهتر باشی!
کسی پرسید: بگو آیا در زندگی واقعی به کسی برخورد کرده ای که این راه را که تو چنین زیبا از آن سخن می گویی،پیموده باشد؟
آنجالی چند لحظه مکث کرد، سپس گفت:سال ها پیش از دهکده ای می گذشتم.داخل
کلبه ای مخروبه رفتم.زنی پیر و نابینا را دیدم که آنجا روی زمین نشسته
بود.او زنی کاملا بی چیز بود که در میان فقر کامل زندگی می کرد.با دیدن وضع
رقت بار و تنهایی اش گفتم:مادر،باید خیلی احساس تنهایی کنی.او با صدایی که
هنوز در گوشم صدا می کند،گفت: به هیچ وجه.همسایه ها مرا دوست دارند و هر
آنچه را لازم است،برایم انجام می دهند.
با تعجب پرسیدم:اما مادر، وقتی که طوفان می وزد و باران از سقف این کلبه چکه می کند چطور به تنهایی زندگی می کنی؟
![love (44) [ wWw.Bia2Club.Net ]](http://www.manizheh.ir/wp-content/uploads/2010/01/love-44-wWw.Bia2Club.Net--225x300.jpg)
او گفت: من احساس تنهایی نمی کنم.قلب من در آفتاب و باران به طور یکسان
خوشحال است.همسایه های خوب هر آنچه را می خواهم به من می دهند، خواسته های
من نیز خیلی کم هستند.
در کلام او چیزی بود که به من می گفت این زن پیر نابینا و فقیر دارای راز
پنهان شادمانی بود.کنار پایش نشستم و به صورت نورانی و بی گاهش خیره
شدم.پرسش های متوالی از او پرسیدم،شاید که راهی به سوی رازش بیابم.سرانجام
گفت:من احساس تنهایی نمی کنم،چرا که معشوق همیشه در کنارم است.در تاریکی و
روشنایی،وقتی که همه در خواب هستند او را صدا می زنم و او بی صدا می آد. با
او حرف می زنم.او با من حرف می زند.با داشتن او به چیزی نیاز ندارم.او همه
چیز در همه چیز است.
بی تردید او آن واحد در کل است!
همچنان که به سخنانش گوش می دادم خم شدم تا پایش را ببوسم.
چشمانم پر از اشک شده بود.صدایم از شدت احساساتم می لرزید.می دانستم در
آنجا فردی زندگی می کند که خداوند برای او تنها واقعیت زندگی است!
او گفت:هر آنچه خیر من باشد،خداوند برایم پیش می آورد و هر چه برایم پیش
آید،از جانب خداوند برای خیر من است.بدون خداوند هیچ گونه شادی حقیقی وجود
ندارد.آرامش ما،در اراده و خواست او نهفته است و هر چه بیشتر با خواست او
هماهنگ شویم سرور معنوی بیشتری روح ما را سیراب خواهد کرد.
آن زن پیر و فقیر و نابینا یکی از عاشقان حقیقی خداوند بود.او در حضور
معشوق خود یعنی خداوند حرکت می کرد و زنده بود و می گفت:خداوند هیچ گاه مرا
تنها نمی گذارد.هیچ گاه از من چشم نمی پوشد.مثل : کودکی که به مادرش تکیه
می کند به او توکل می کنم.
بدین ترتیب در حالی که از ترس،شهوت،خشم، و همه ی احساسات خودپرستانه آزاد
بود، چیزی از دردها و اندوه زندگی احساس نمی کرد.وی منزلگاه خود را او
یافته بود.
اسپاچول بردار گچارو خط خطی کن، تلافیه