چون تو نظرا دیدم بحث از ایمان و خدا و آزمایشه یه خاطره ی اومد تو ذهنم خواستم بگم حالا نمیدونم شایدم ربطی به موضوع نداره.
بچه که بودم تابسونا میرفتم خونه عمم اینا و یکی دو ماهی میموندم.توروستاشون یه مردفقیر به نام مش رحیم یا به قول خودمون مش یحیم بود این مش رحیم خیلی فقیر بود ولی مرد خیلی مومنی بود هر روز نماز صبح یکی یکی در خونه ها رو میزد و برا نماز صبح بیدار میکرد.نوحه خون ومیوندار هییت بود.
مش رحیم یه دختر نابینا داشت که علاجی براش نبود.
یه روز بعد ازظهرکه بالا پشت بوم بودم صدای جیغ و فریاد ابلند شد صدای الله اکبر یارسول الله...شفا یافت شفایافت...
قضیه این بود که چشمای دختر مش رحیم بینا شده بود....
این خبر تو مطنقه و روستاهای اطراف پیچید از همه جا میومدن از دست ماشین دیگه جا نبود.
پلیس و نیروی ویژه هم تو روستا بود.برا خود من خیلی جالب بود.
همه مریضاشونو میاوردن تا دختره دستشو بکشه بالا سرش و....
مش رحیم میگفت لیاقت من اینقدر نیودولی خدا خودش بهتر میدونه کی لایقه.
امام جمعه شهرهم به مش رحیم گفته بود خونتو بفروش به اوقاف ولی مش رحیم قبول نکرد که به امام جمعه خیلی برخورده بود.
هنوزم که هنوزه هر وقت اون روز یادم میاد به بزرگی خدافکر میکنم و به ایمان مش رحیم.
مش رحیم هنوزم همون مش رحیم فقیر اما با ایمان وبا خدا که ایمانشو به پول نفروخت...
اسپاچول بردار گچارو خط خطی کن، تلافیه