خبری در راه است...
بیحوصلهتر از شب قبل بیدار میشوم!
عطر نرگس و مریم آخرین رمقشان را ریختهاند توی اتاق.
پرتقالهای نصف خوردهی دیشب هم هنوز روی میز است.
چقدر پرتقالها را دوست دارم . به خاطر عطر معرکهای که بعد از پوست کندنشان میماند روی دست آدم.
یادم میآید دیشب یکهو دلم خواست نصفه بگذارمشان و فقط دستهایم را بو بکشم!
دیشب بی حوصلگی بیداد میکرد در من!
تویی که دوست میدارمت بسیار؛
چه میشد اگر بین همین روزهایی که دارم میدوَم و نمیرسم،
که بیحوصلهام، که همهش حسش نیست،
یک جمعهای را حادثه میشدی!
یکباره خبر می دادند آمدهای، نه! که داری میآیی...
که داری میآیی و من ذوق جوانه بزند ته دلم، امید بروید از قعر چشمهایم.
بعد بلند شوم، پرتقالها را دانه دانه آب بزنم، بچینمشان توی همان سبد چوبی که وقتی آب میخورد، عطر عشق میگیرد.
بعد شبیه تمام جمعهها ، عطر بزنم فراوان. همین چادر سفید گل گلیم را هم سر کنم و سبد پرتقالها را دست بگیرم، بیایم تا سرکوچه.
از هرچه گودال کوچک آب با ذوق آمدنت بپرم و سخت مراقب سفیدی چادرم باشم.
بعد آن وسطها، وقتی خوب توی دود اسپند گم شدم، هی سر بچرخانم به راست، بچرخانم به چپ،
دلم هم پشت سرهم زمرمه کند أَیْنَ مُؤَلِّفُ شَمْلِ الصَّلاحِ وَالرِّضا...؟
چه میشد؟ هوم؟

اسپاچول بردار گچارو خط خطی کن، تلافیه