پیامبر و دیوانه 2
قسمتهایی که داخل پرانتز هستش دقیقا متن کتابه(واسه رعایت امنت)
(مصطفی، آن برگزیده دوست داشتنی، که سپیده دم دوران خود بود، دوازده سال در شهر ارفالس منتظر آمدن کشتیاش بود تا بازگرددو او را به زادگاهش ببرد. در سال دوازدهم، روز هفتم ماه ایلول، هنگام درو از تپهی بیرون دیوارهای شهر بالا رفت ونگاهی عمیق به دریا کرد. پس کشتیاش را دید که آبهای پوشیده از مه را میشکافد و پیش میآید. آنگاه، قلبش به تپش افتاد و روحش از شادی بر فراز دریا به پرواز درآمد. چشمان خود را بست و در سکوت و آرامش جانش مشغول راز و نیاز شد.
هنگامی که از تپه پایین آمد، ناامیدی و اندوه تمام وجودش را فرا گرفت و با خود اندیشید چگونه آسوده و خرسند از این شهر بروم و به دریا بازگردم؟ نه من این دیار را ترک نخواهم کرد تا خون زخمهای روحم جاری گردد.
چه روزهای درازی که درمیان این دیوارها درد کشیدم و چه شبهای درازی که در تنهایی وانزوا به سر بردم. چه کسی میتواند بی آنکه قلبش مالامال از اندوه گردد، از تنهایی و درد خویش جدا شود؟ بسیارند، تکههای روح من که در این دیار پراکندهاند و بسیارند کودکان آرزوهای من که برهنه در این تپهها راه میروند. پس چگونه میتوانم بی درد و سبک بار از آنها جدا شوم و بروم. آنچه که باید از آن جدا شوم جامهای نیست که امروز آن را از تن بیرون آورم، بلکه پوستی است که باید آن را با دستان خود بشکافم و نیز اندیشهای نیس که آن را پشت سر خود جا بگذارم، بلکه قلبی است که با گرسنگی و تشنگی من نرم و درخشان گشته است.)
همانطور که کشتی به ساحل نزذیک میشود تا مصطفی را سوار کند، مردم شهر ارفالس دور مصطفی جمع میشوند و از اوتقاضا میکنند که بماند. وقتی مصمم بودن مصطفی برای رفتن بر همهی آنها آشکار شد:
(از محراب معبد زنی به نام میترا بیرون آمد که کارش پیشگویی بود. او با محبت و مهربانی خاصی به آن زن نگریست، زیرا که او نخستین کسی بود که وقتی وارد آن شهر شده بود، به نزدش آمد و به او ایمان آورد. آن زن با احترامجلوی او ایستاد و گفت: ای فرستادهی خدا و ای جویای نهایت کمال، تو سالهاست که منتظر کشتیات بودهای. اکنون کشتیات آمده وباید بروی. میل تو به سرزمین خاطرات و خواهشهای بزرگترت عمیق است. عشق و محبت و نیازهای ما تو را از رفتن باز نمیدارد. اما، پیش از آنکه از اینجا بروی، خواهش میکنیم با ما سخن بگو و حقیقت خویش را برایمان بازگو کن. ما این حقیقت را برای فرزندان خود خواهیم گفت و آنها نیز آن را به فرزندان خود منتقل خواهند کرد، تا از بین نرود. تو در تنهاییات روزهای ما را زیر نظر داشتی و در بیداریات به گریهها و خندههای پنهانی ما گوش دادهای. پس حقیقت را بر ما آشکار کن و آنچه را میان تولد و مرگ میگذرد و تو از آن آگاهی به ما بگو.
پس او گفت: «ای مردم ارفالس، من از چه میتوانم برایتان سخن بگویم، جز آن چیزی که اینک در روح شما میگذرد؟»)
ادامه دارد ...
اسپاچول بردار گچارو خط خطی کن، تلافیه